اخلاقصحابه کرامو سیرت

فضایل اخلاقي عمر بن خطاب رض

عمر بن خطاب رضی الله عنه:

جنبه های اخلاقی شخصیت عمر بن خطاب رضی الله عنه به حدی زیاد است که نمی همه آن را به تفصیل بیان داشت؛ ولی در این سطور به شماری از آنها اشاره می نماییم:

(الف) شدت خوف از الله متعال:

حضرت عمر بن خطاب رضی الله عنه از الله متعال چنان خوف داشت که همواره خودش را مورد محاسبه قرار می داد، وهرگاه در اثنای تلاوت قرآن کریم با آیات عذاب بر می خورد چنان می گریست که اطرافیان خود را دچار پریشانی می نمود که نشود سکته کند. آن بزرگوار دیگران را فرا خوانده می گفت: آتش دوزخ را زیاد یاد کنید؛ زیرا که حرارتش شدید است، عمق و ژرفایش دور است، وچنگک هایش آهنی است.

– روزی یک اعرابی( بادیه نشین صحرا گرد) نزد وی آمده به زبان شعر از وی خواست که برای دختران و مادرشان کمک کند، عمر از او پرسید: ای اعرابی اگر برایت کمک نکنم چه می شود؟ گفت: اگر کمک نکردی از نزدت می روم. عمر گفت: وقتی رفتی چه می شود؟ گفت: سوگند به الله که از حالم مورد بازپرس قرار خواهی گرفت، آنگاه برای این سوالها پاسخی نخواهی داشت، وشخصی که مورد بازپرس الله واقع شود، سر انجامش یکی از دو جای خواهد بود: یا به دوزخ می رود ویا به بهشت.

وقتی عمر رضی الله عنه این سخن را شنید چنان گریست که اشکهایش ریشش را خیس (پراز آب) نمود، سپس به غلامش گفت: این پیراهنم را به او ببخش به خاطر نجات از آن روز نه به خاطر شعرش، سوگند به الله که غیر از آن، دیگر پیراهنی ندارم.

– از شدت خوفی که از خداوند داشت بر خود سخت می گرفت و به سختی خود را محاسبه می کرد، مخصوصا که احساس می کرد در حق کسی اشتباهی مرتکب شده است، در چنین حالی آن شخص را می خواست و از وی تقاضا می کرد که از وی قصاص بگیرد.

همواره به نزد مردم بیرون می شد و از آنها می خواست که نیازهای شان را با او مطرح کنند تا آن را مرفوع سازد؛ ولی در هنگام مشغول بودن به قضایای کلان و عمومی، از مطرح کردن مسائل خصوصی و شخصی باز می داشت.

روزی به بعض امور عامه مشغول بود، مردی نزدش آمد و گفت: ای امیر المؤمنین! با من بیا و در برابر فلان شخص مرا کمک کن که بر من ظلم کرده، عمر تازیانه اش را بلند کرد یک بر سر او زد وگفت: وقتی که عمر به نزد شما می آید که کمک تان کند، رهایش می کنید و خواست های خود را برایش نمی گویید، وهنگامی که به امور مسلمین مشغول می شود حاضر می شوید! آن شخص با قلب شکسته وخشمگین رفت، عمرگفت: آن مرد را نزدم بیاورید. هنگامی که بازش گرداندند؛ عمر تازیانه اش را به نزد او پرتاب نموده گفت: تازیانه را بیگیر و برسرم بزن چنانچه که بر سرت زده بودم.

مرد گفت: نه ای امیر المؤمنین! چنین نمی کنم، از آن به خاطر خدا وخودت می گذرم. عمرگفت: نه نمی شود؛ یا به خاطر خدا و طلب ثواب الهی از آن بگذر یا بر من بازش بگردان… مرد گفت: این امیر المؤمنین! آن را به خاطر خدا می گذارم، ومرد رفت.

اما عمر به سوی خانه اش رفت و چند نفر با او بودند، از جمله شان احنف بن قیس بود که در این مورد اظهارنظر کرده است… عمر بعد از داخل شدن به خانه دو رکعت نماز گزارد و سپس نشست، و خودش را مخاطب گردانید: ای پسر خطاب! آدمک خورد وحقیر بودی خداوند ترا بلند مرتبه ساخت، گمراه بودی خدا هدایتت کرد، شخص ذلیل بودی خدا عزتت بخشید، بعد ترا بر گردن های مسلمین مسلط ساخت، مردی آمد که از تو طلب کمک نمود، تو کتکش زدی، فردای روز قیامت که با پروردگارت ملاقی شوی چه می گویی؟ چنان خود را ملامت می کرد وعتاب می نمود که دلم به حالش سوخت…

– علی رضی الله عنه گفته است: عمر بن خطاب – رضی الله عنه- را دیدم که بر پشت ستوری سوار است و می دود، گفتم: ای امیر المؤمنین! کجا می روی؟ گفت: یک اشتر از اشتران بیت المال فرار کرده می روم تا آن را بر گردانم، گفتم: خلیفه گانی را که بعد از تو می آیند در زحمت و سختی افکندی! گفت: این ابوالحسن! مرا ملامت نکن، سوگند به ذاتی که محمد را رسول خویش گردانیده که اگر یک بزغاله در دریای فرات هم نابود شود، عمر در روز قیامت به سبب آن مؤاخذه خواهد شد.

– ابوسلامه گوید: روزی به نزد عمر –رضی الله عنه – رفتم او را در حرم دیدم که با تازیانه مردان وزنان را می زند تا آنکه آنها را از هم پراکنده ساخت، سپس گفت: این فلان! گفتم: لبیک! گفت: نه لبیک! مگر برایت دستور نداده بودم که حوضهایی برای زنان وحوضهایی برای مردان درست کنید؟ سپس حرکت کرد، در راه با علی –رضی الله عنه- برخورد، رو به او نموده گفت: می ترسم که هلاک نشده باشم، علی گفت: چه چیزی هلاکت کرده باشد؟ گفت: مردان وزنان را در حرم خدا-جل جلاله- زدم. علی گفت: این امیر المؤمنین! تو امانتداری از امانتداران الله هستی، اگر به خاطر نصیحت و اصلاح زده باشی، هیچگاه خداوند ترا عقاب نمی کند، واگر به ناحق زده باشی در آن صورت تو ظالم هستی.

(ب) زهد وپارسایی:

عمر بن خطاب رضی الله عنه از خلال همزیستی با قرآن کریم و پیامبر صلی الله علیه وسلم و تفکر در زندگی این جهانی دانسته بود که دنیا جای آزمایش وابتلاء بوده واین زندگی مزرعه ای برای زندگی اخروی است؛ از این رو خودش را از سیطره دنیا با همه زیباییها، درخشندگیها وآراستگی هایش وارهانید، وخویشتن خویش را در ظاهر وباطن منقاد خواست پروردگار گردانید. او به حقائقی دست یافته بود وی را در انتخاب حیات زاهدانه کمک می نمود.

شماری از آن حقائق عبارتند از:
– داشتن یقین کامل به این که ما در این جهان بسان غریبه ها یا مسافران هستیم، چنانچه پیامبر صلی الله علیه وسلم فرموده است:« در دنیا چنان باش که انگار غریبه یا مسافر هستی»

– جعفر بن حیان سعدی گفته است: عمر- رضی الله عنه- بر زباله دانی ای گذر نمود، همانجا ایستاد، کسانی که باوی بودند از ایستادن در آنجا احساس اذیت کردند، گفت: این دنیای شماست که به خاطرش حریصی می کنید و بر سر آن می گریید .
– در روایتی آمده است که عمر- رضی الله عنه – گفت: من پیرامون زندگی نگاه کردم، به این نتیجه رسیدم که، اگر دنیا را بگیرم آخرت را از دست می دهم، واگر آخرت را بگیرم دنیا را از دست می دهم، در حالی که کار چنین باشد، بهتر آن است که فانی(دنیا) را از دست بدهم.

– روزی در میان مردم خطابه ایراد می کرد، در حالی که خلیفه بود، لباسی در بر داشت که دوازده پینه خورده بود.
– باری آن بزرگوار بر کعبه شریفه طواف می نمود، بر لباسش دوازده پینه وجود داشت که یکی از آن پینه ها رنگش سرخ بود و توجه هر ببننده ای را به خود جلب می کرد.

– یکی از روز های جمعه به نزد مردم دیر بیرون شد و از آنها عذر خواهی کرد که دیر بیرون شده و دلیلش را گفت: دلیل دیر بیرون شدنم این بود که این لباسم را شست وشو می دادند و غیر از آن لباسی ندارم؛ بنا بر آن منتظر ماندم تا خشک شود.

– باری ام المؤمنین حفصه رضی الله عنها بر پدرش عمر –رضی الله عنه – وارد شد دید که خیلی در فاقه و زندگی سختی قرار دارد، گفت: خداوند متعال خیر را زیاد ساخته، ورزق را برایت فراخ گردانیده، چه می شود که غذایی بهتر از غذایت بخوری و لباسی نرم تر از لباست بپوشی؟! عمر گفت: خودت را بر علیه خودت داور می گردانم،‌ در از زندگی سخت و فقیرانه پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم یاد آور شد. آنقدر از سختی های زندگی آن حضرت برایش یاد کرد و از حالتی که آنها با هم می گذرانیدند یاد آور شد که او را به گریه انداخت، سپس عمر – رضی الله عنه- گفت: آن دو عزیزم راهی را در پیش گرفتند، واگر من راه سخت تری را بر می گزینم به این دلیل است که مگر شود که به زندگی خوش آنها(در آخرت) برسم.

سعدبن ابی وقاص – رضی الله عنه – گوید: سوگند به الله که عمر بن خطاب در هجرت از ما پیش نبود؛ ولی دانستم که به چه چیزی بر ما تفضل حاصل کرد، او از همه ما در دنیا پارساتر بود.

– آری، عمر بن خطاب –رضی الله عنه- ملتی بزرگ را در مشرق ومغرب رهبری کرد؛ ولی خود روی خاک می نشست؛ زیرپایش چادری می افکند انگار که پایین ترین رعیت است، در زمان او نیم دنیا فتح گردید، بیت المال مسلمین مملو از مال ودارایی گردید؛ ولی عمر بدان نیم نگاهی هم نکرد، وقلبش باری هم به خاطر آن نتپید، بل همه سعادت وخوشبختی اش را در در عزت دین الله و سرکوبی مشرکین می دانست. آری، زهد و پارسایی یکی از صفات بسیار بارز و آشکار عمر- رضی الله عنه- به حساب می رفت.

(ج) ورع وپرهیزگاری:

یکی دیگر از صفات اخلاقی عمر – رضی الله عنه- پرهیزگاری عجیب او بود، در این سطور به چند حادثه ای در زندگیش اشاره می کنیم که پرهیزگاری او را به اثبات می رساند:

روزی معدان بن ابی طلحه یعمری از بحرین با مقداری از خوراکی ها و شرینی باب به نزد امیر المؤمنین عمر – رضی الله عنه- برگشت، حضرت دستور داد تا همه اش را تقسیم کنند، سپس گفت: الهی! تو میدانی که از این غذا هیچ نخوردم وخود را بر دیگران ترجیح ندادم… ترس از آن داشتم که نشود آن را در شکم عمر آتش بگردانی.

معدان می گوید: من همانجا بودم ودیدم که عمر یک کاسه کلان از خوراکی خالص خودش گرفت و در میان کاسه های مردم گذاشت؛ زیرا او علاقه داشت که با مردم یکجا غذا بخورد، چونکه در آن مصلحتهای اجتماعی وجود داشت؛ ولی احساس حرج می کرد که از غذایی بخورد که از مال عام مردم درست شده باشد؛ لذا دستور می داد که برایش غذایی از مال خالص خودش بیاورند.

این یک مثال بلندی از پاکدامنی و پارسایی و پرهیزگاری است. با آنکه در غذا خوردن با مردم از مال عمومی مسلمانان شبهه تحریم وجود ندارد؛ و او یکی از آنها بود؛ ولی از آن، بدان سبب خودش را نگه میداشت که آنچه نزد او تعالی است را ترجیح می داد. واز شدت خوفی که از الله متعال در دل داشت می ترسید که نشود در آن مال هم شبهه وجود داشته باشد.

– عبدالرحمن بن نجیح گفته است: مدتی نزد عمر – رضی الله عنه – گذراندم، ماده شتری داشت که آن را می دوشید و شیرش را می نوشید، روزی غلامش مقداری شیر آورد که آن شیر برای عمر بیگانه معلوم شد، این شیر را از کجا آوردی؟ گفت: این امیر المؤمنین! جوجه شتر خودمان از تناب خودش را خطا داده و رفته تمام شیر مادرش را نوشیده بود، رفتم یکی از اشتران صدقه را برایت دوشیدم، عمر-رضی الله عنه- گفت: خدا هلاکت کند، برایم آتش را می نوشانی؟! از بعض مردم خواست که حق شان را در مورد آن شیر ببخشند، گفته شد: ای امیر المؤمنی! شیر آن شتر با گوشتش برایت حلال باشد.

– روزی عمر – رضی الله عنه- بیمار شد، داکتران برایش تجویز کردند که باید عسل بخورد، در خانه عسل نداشت؛ ولی در بیت المال مقداری عسل وجود داشت که از مناطق مفتوحه آورده شده بود، برایش گفته شد که از آن عسل بخورد تداوی شود؛ اما او نخورد، تا آنکه مردم را جمع کرد بر بالای منبر بالا شد و از مردم اجازه خواست وگفت: اگر برایم اجازه دهید از آن می خورم و در غیر آن صورت بر من حرام باشد، مردم که این سخن را شندیدند از چشمهای شان اشک سرازیر شد، همه برایش اجازه دادند، بعضی شان به بعض دیگرش می گفت: عجبا به حالت ای عمر! خلیفه های بعد از خودت را خسته می کنی!!.

(د) تواضع و فروتنی:

– عبدالله بن عباس- رضی الله عنهما گوید: در بام خانه عباس ناودانی بود که عمر- رضی الله عنه- از آن طریق می گذشت، روزی از روز های جمعه، عمر لباسهای پاک پوشیده به سوی مسجد روان بود، بر بالای بام عباس دو جوجه ذبح شده بود، هنگامی که عمر از زیر ناودان می گذشت، مصادف با زمانی بود که از ناودان آب مخلوط با خون جوجه ها فرو ریخت و لباس های عمر بدان آلوده شد، عمر- رضی الله عنه- دستور داد که ناودان را از جایش بر کنند، سپس به خانه برگشت و لباسهای خود را تبدیل نموده دو باره به مسجد رفت، هنگامی که نماز را برپا داشت عباس – رضی الله عنه- نزدش حاضر شده گفت: سوگند به الله که ناودان را پیامبر صلی الله علیه وسلم در آنجا گذاشته بود، عمر به عباس- رضی الله عنهما- گفت: ترا سوگند می دهم که بر پشت من بالا می شوی تا آنکه آن را در جایی بگذاری که پیامبرخدا- صلی الله علیه وسلم- گذاشته بود، عباس – رضی الله عنه- هم همانطور کرد.

– حسن بصری- رحمه الله- گفته است: در یکی از روز های گرم، عمر رضی الله عنه بیرون شد، از نزدیک بچه ای خرد سال گذشت که بر الاغ سوار بود، گفت: او بچه! مرا هم با خود سوار کن، بچه از سر الاغ بر زمین خیز گرفته گفت: ای امیر المؤمنین! سوار شوید، عمر- رضی الله عنه – گفت: نه! تو سوار شو ومن پشت سرت سوار می شوم، تو می خواهی که من در جای نرم قرار بگیرم و تو در جای سخت! در پشت سر بچه سوار شد و همان طور وارد مدینه شد، در حالی که مردم آنها را تماشا می کردند.

– هیئتی از عراق به معیت احنف بن قیس در گرمای شدید به نزد عمر بن خطاب- رضی الله عنه- آمد، وعمر- رضی الله عنه- آمد و عمر عمامه بر سرداشت و در پی گرفتن اشتری از مال صدقه بر آمده بود، عمر گفت: ای احنف! بیا و امیر المؤمنین را در گرفتن این اشتر کمک کن، که از اشتران صدقه است؛ در آن حق یتیم، بیوه و مسکین است. مردی از میان هیئت گفت: ای امیر المؤمنین! خدا تورا ببخشد، چرا غلامی از غلامان صدقه را دستور ندادی که به جای شما این کار را می کرد؟ عمر گفت: کدام غلام می تواند غلام تر از من واحنف باشد؟ کسی که امر از امور مسلمین را به عهده دارد همان چیزی بر وی لازم است که بر غلام برای بادارش لازم است، از نصیحت و ادای امانت.

– عروه بن زبیر رضی الله عنهما گفته است: روزی عمر بن خطاب – رضی الله عنه- را دیدم که مشکی پر از آب را با خود حمل می کرد، گفتم: ای امیر المؤمنین! این کار برای شما درست نیست! گفت: هنگامی که هیئتهای مختلف نزدم آمدند به سخنانم گوش می دادند و از نظرم اطاعت می کردند، در نفسم خود بزرگ بینی پیدا شد، خواستم که آن را بشکنم.

(هـ) حلم وبردباري:

عبدالله بن عباس رضی الله عنهما گوید: عیینه بن حصین بن حذیفه به مدینه آمده نزد برادر زاده اش حر بن قیس مهمان شد که از جمله مقربین عمر- رضی الله عنه- بود، عیینه به برادر زاده اش گفت: برادر زاده! آیا نزد این امیر رویی وجایگاهی داری؟ برایم اجازه ورود به نزدش بخواه، او گفت: برایت اجازه خواهم گرفت.

سپس برای اجازه گرفت و عمر- رضی الله عنه- هم برایش اجازه داد، وقتی که نزدش وارد شد گفت: ای فرزند خطاب! عطایا اش برای مان زیاد نیست! ومیان مان به عدل حکم هم نمی کنی! عمر از شنیدن این سخن غضب شد ونزدیک بود که او را بزند، حر برایش گفت: ای امیر المؤمنین! خداوند متعال به پیامبرش می فرماید:« خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ»[اعراف: 199]، این مردک از جمله جاهلان است، وقتی عمر این آیه را شنید از آن حد تجاوز نکرد، وغضبش را فرو نشاند، و شخصی را که به وی اساءت کرده بود مورد عفو قرار داد.

چه کسی می تواند که در وقت غضب خودش را کنترل کند؟ به ویژه زمانی که سبب غضب ستمی باشد که در حقش روا داشته شده باشد.

(و) شجاعت ونیرومندی:

عمر بن خطاب – رضی الله عنه- چنان شجاع ونیرومند بود که به مجرد مسلمان شدن از پیامبر صلی الله علیه وسلم در خواست نمود که باید اسلام را آشکار سازند، همان بود که پس از اسلام آوردن او دعوت آشکار در میان مردم مکه شروع شد. زمانی که تازه مسلمان شده بود به دروازه هریک از بزرگان مشرکین می رفت و به او می گفت من در دین محمد داخل شده ام، و آن شخص هیچکاری نکرده دو باره به خانه اش داخل می شد و دروازه را به روی خود می بست.

زمانی که حضرت عمر هجرت می کرد، به خانه کعبه رفته برای مردم مکه اعلان نمود که او قصد دارد هجرت کند وهر کسی که می خواهد مادرش به عزایش بنشیند پس در پشت کوه بر سر راهش بایستد، به همین خاطر آشکارا هجرت نمود وهیچ کسی متعرضش نشد.

(ز) عدل ودادگستری:

اینجا به ذکر چند نمونه از رعایت عدالت عمری اشاره می کنیم:
– در ایامی که عمرو بن العاص از طرف حضرت عمر بن خطاب والی و فرمانروای سرزمین مصر بود، در یکی از میدانهای عمومی شهری که مقر فرمانروایی اش بود مسابقه اسب دوانی برگذار شد. سوارکاران ماهر مسیحی مصری و مسلمین عرب در این مسابقه شرکت کردند.

یکی از اسبهایی که برای مسابقه به میدان آورده شده بود، اسب اصیل محمد بن عمرو بن العاص بوده که به وسیله یکی از سوارکاران عرب وارد میدان مسابقه شده بود، چون یکی از اسبها که شباهت زیادی به اسب محمد بن عمرو داشت، درست در گرماگرم مسابقه از بقیه اسبها سبقت گرفته، جلو می افتد، محمد بن عمرو به تصور این که اسبش برنده شده از فرط خوشحالی از جای برخاسته می گوید: « فرسی ورب الکعبه!. یعنی قسم به پروردگار کعبه این ساب من است».

همین که اسب نزدیک می آید معلوم می شود آن اسب، اسب یکی از مسیحیان قبطی است وچشم محمد بن عمرو خطا دیده است. لذا از شدت شرمندگی و برای فرو نشاندن خشمش قبطی صاحب اسب برنده مسابقه را با تازیانه می زند و می گوید: بگیر این ضربتها را از دست فرزند اشراف.

خبر این ماجرا به گوش عمرو بن العاص می رسد. به جای این که فرزندش را ادب کند و از قبطی عذر بخواهد او را به زندان می افکند تا مبادا به مدینه برود و به حضور حضرت عمر شکایت کند.

چون مدتی از این واقعه گذشت، عمرو بن العاص تصور کرد قضیه کهنه شده و قبطی اقدامی نمی کند؛ لذا او را آزاد نمود؛ ولی قبطی که از اعیان و اشراف شهر بوده نمی توانسته زشتی این ضربتها را که در انظار مردم خورده فراموش کند، لذا راه مدینه در پیش می گیرد و شکایتش را به حضور عمر عرض می نماید.

انس بن مالک راوی داستان می گوید: حضرت عمر شکایت قبطی را استماع نماد و سپس فرمود: اینجا بمان. چندی گذشت که فهمیدیم حضرت عمر فرمان داده تا عمرو بن العاص وفرزندش محمد از مصر به مدینه آیند، چون ناگهان دیدیم که هردو آمدند. حضرت عمر آنها را به مجلس خلافت احضار و قبطی شاکی را نیز در آنجا حاضر فرمود، تا مجددا شکایتش را در حضور آنها تکرار نماید.

چون محمد بن عمرو در حضور عمر به جرم خود اقرار نمود، آن حضرت تازیانه ای را که در دست داشت به دست قبطی داد و فرمود این تو و این فرزند اشراف که تو را بی تقصیر زد، اینک او را با دست خود با این تازیانه بزن و قصاصت را از او بگیر.

قبطی تازیانه را برداشت و در حضور خلیفه و اهل مجلس، محمد بن عمرو را زیر ضربت تازیانه گرفت. حضرت عمر می فرمود: بزن فرزند اشراف را، سپس برایش دستور داد که خود عمرو را بزن پسرش به سبب فرمانروایی او ترا زده است.

عمرو بن العاص عرض کرد، این امیرالمؤمین! عفو کنید، حقش را گرفتی و وجدانت را از این بابت راحت کردی، قبطی نیز گفت: ای امیر المؤمنین کسی را که مرا زده بود، زدم. حضرت عمر فرمود: به خدا قسم اگر این فرمانروا را می زدی تو را باز نمی داشتم، تا آنکه خودت دست از زدنش باز می داشتی، حضرت عمر پس از آن رو به عمرو بن العاص کرد و حقیقتی گفت که تاریخ بشریت از زبان کسی جز عمر نشنیده وهمیشه تا ابد برای او آن را ثبت کرده است. می دانید چه فرمود؟ فرمود:« یا عمرو متی استعبدتم الناس و قد ولدتهم أمهاتهم أحرارا؟»یعن: ای عمرو! از کی مردم را برده گرفته اید و حال آن که مادران شان آنها را آزاد زاییده اند؟

donate

wasiweb.com

wasiweb.com Publisher Team publish your sent articles. you can send your articles to publish, also you can be author with us. Share the website and articles with your friends

خپل نظر مو دلته ولیکئ

Back to top button
error: