ټولنهځوانان

جوانان و کابوس فحشاء: چه کرده می توانيم؟

مقدمه:

آنچه می خوانید گفتاری است که ۳۱ سال پیش ( سال ۱۳۷۶هـ ق  ۱۹۵۶ م) از رادیو دمشق پخش شده است که قاعدتاً باید زمان و مناسبتش گذشته باشد و این سخنان که روزگار سخن و نیاز روز بوده اند،امروز می بایست خبر و  خاطره ای تاریخی می بودند.
همان گونه که گفتم  من سخنانم را می نوشتم، امروز این نوشته به دستم افتاد، وقتی نگاهش کردم، دیدم که هنوز هم تازه است، گویا گذشت این سی سال اوضاع ما را سامان  نبخشیده و گویا این سخنرانی ها و موعظه ها و این مقالات و تحقیقات هدر رفته و هیچ اثری بجا نگذاشته است.
دیگر اینکه از هزار نفر حتی یک نفر هم آن را نشنیده و نخوانده، و از آنجایی که هنوز هم الحمدالله همانند دیروز به مفید بودن آن امیدوارم ، از شما اجازه می خواهم که دوباره آن را منتشر کنم .
می دانم که در این باره بسیار سخن گفته ام ،اما هنگامی که می بینم شهر آتش گرفته و شعله های آتش از هر خانه زبانه کشیده، چگونه می توانم ساکت باشم.
فریاد زدم اما انگار کسی صدایم را نشنید، کمک طلبیدم، اما کسی به دادم نرسید ؟! اما راستي آیا هر چه از عهده ام بر می آمد انجام داده ام و فقط همین مانده که بگريم و بخوابم و صورتم را با لحاف بپوشاندم ؟!!
روزنامه نگار، خطیب منبر، معلم مکتب، خلاصه هر کسی که می تواند در اصلاح جامعه نقشی داشته باشد، باید به کار خود ادامه دهد، اگر چه در کوتاه مد ت به نتیجه ای نرسد، و مبادا فکر کند که مردم خسته اند، من كه خواننده و لوده نيستم كه بخواهم مردم را به وجد و طرب بیاورم و یا آنان را بخندانم، بلکه من طبیبم و می خواهم معالجه شان کنم، آیا اگر در روز بیست مریض با یک بیماری نزد طبیب مراجعه کنند آیا معاینه خانه اش را قفل می زند و می گوید که: من از علاج این بیماری خسته شده ام، یا بیماری دیگر بیاورید و یا به من مراجعه نکنید ؟!!

درد بی درمان
در ضمن نامه هایی که پوست به آدرس برنامه ی رادیویی ام می آورد، نامه ای به دستم رسید که نمی دانم فرستنده اش کیست و هیچ نام و نشانی از خودش هم نداده، داستانی برایم نوشته که از سطر سطر آن اشک خون می چکد و از آن بوی دل سوخته و کباب شده ای به مشام می رسد، می گوید:مردی است صالح و گمنام و پایبند دین که هنوز هم به عهد و پیمان دیرینه ی پاکی و وارستگی وفادار است، اما دختری دارد که قدم به قدم به راه فساد رفته و با افرادی فاسد و ناباب بنای دوستی گذاشته و پرده های شرافت را دریده و در با تلاق ننگ و عار سقوط کرده است، و این پایان هر دختری خواهد بود که  راه گمراهی و ضلالت را درپیش گیرد.
می گوید: سبب این همه بدبختی اولاً مکتب و ثانیاً پوهنتون است و مکاتب  را که به دختران اختلاط و نشستن در کنار مردان و گفتگو با آنان آموخته وجامعه ای که آنان را به فساد کشانیده است، نفرین می کند  و مطالبی دیگر از این قبیل که در نامه آمده است.
چرا آن هنگام که مریض رمقی داشت برایم ننوشتی؟
در آن زمان برایش نوشتم : می دانم که دردمند و مصیبت زده ای، اما اکنون چه کاری از دست من بر می آید؟ چرا آن هنگام که بیماری رمقی داشت، برایم ننوشتی؟ اکنون

نوشته: علی الطنطاوی
ترجمه: عبدالقدوس دهقان

Tags

wasiweb Team

لیکوونکي : د وسیع ویب لیکوالي ټیم

خپل نظر مو دلته ولیکئ

Back to top button
error:
Close
Close